السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

253

تفسير الميزان ( فارسي )

رفت و كمترين غفلتى رخ داد ، كوچكترين شبهه اى تار و پود آن معرفت را متلاشى مىسازد . ولى معرفت و علم حضورى چنين نيست چون مراد از آن علم عارف شدن است به نفس خود و يا به قوا و اطوار وجوديش ، و اين علم از قبيل مشاهده و عيان است ، و حاجت به ترتيب دادن مقدمات ندارد . وقتى انسان مشغول مطالعه و سير در آيات نفس خود شود و ببيند چگونه به پروردگار خويش احتياج دارد و چطور در تمامى اطوار و همه شؤون زندگيش نيازمنديهايى دارد ، آن گاه به حقيقت عجيبى بر مىخورد ، چون مىبيند نفسش وابسته و مربوط به عظمت و كبريا و خلاصه وجود و حيات و علم و قدرت و شنوايى و بينايى و اراده و محبت ديگرى است ، و جميع صفات و افعال نفسش قطره ايست از دريايى بيكران و خوشه ايست از خرمنى بى پايان ، مخزنى كه در بها و روشنى و جمال و جلال و كمال وجود و حيات و قدرت و ساير كمالات غير متناهى است . شاهد اينكه گفتيم علم حضورى نافعتر از حصولى است اين است كه نفس انسانى كارهايش جز در خودش انجام نمىشود ، و چيزى نيست كه او را از خودش بيرون و جدا سازد ، و او جز سير قهرى و اضطرارى ، و بعبارت ديگر فطرى در باره مسير خود كارى ندارد ، او از هر چيزى كه بر حسب ظاهر با آن اختلاط و اجتماع دارد جدا و بيگانه است ، مگر از پروردگار خود ، چون او محيط است به باطن و ظاهر نفس و به هر چيزى كه با نفس است ، روى اين حساب انسان مشاهده مىكند و در مىيابد كه نفسش اگر چه در ظاهر با مردم است ليكن در واقع دائما با پروردگار خود در خلوت است ، اينجاست كه از هر چيزى منصرف و منقطع شده و بسوى خداى خود متوجه مىشود ، و هر چيزى را از ياد مىبرد و تنها به ياد خدايش ذاكر است . در اين حال ديگر چيزى بين او و خدايش حجاب و مانع نمىشود ، اين است همان حق معرفتى كه براى آدميان ميسور و ممكن دانسته شده است ، و سزاوار است نام آن را « خدا را به خدا شناختن » نهاد . و اما معرفت فكرى كه از آثار سير آفاقى است و از ترتيب دادن قياس و يا حدسيات و يا مقدمات ديگرى بدست مىآيد در حقيقت معرفت بصورتهايى است كه در ذهن نقش بسته است ، از صورتهاى ديگر ذهنى و خداى معبود بزرگتر از آن است كه در ذهن بگنجد ، و ذهن بر وى احاطه يابد و يا ذات مقدسش برابر و مساوى با صورتى شود كه مخلوقى از مخلوقاتش آن را در نفس خود آفريده و منقش ساخته است ، « وَلا يُحِيطُونَ بِه عِلْماً » . در روايتى هم كه مرحوم مجلسى در بحار از ارشاد و احتجاج از شعبى از امام